یک روز مونده بود به شروع ماه رمضون! یه کار اعصاب خورد کن و پر استرس توی رشت بود که باید حتما انجام میدادم.سه و نیم ساعت تو آفتاب معطل شدم انجام نشد.حس تحقیر شدن داشتم!این همه انتظار و آخرش هیچی به هیچی
.
دلم نیکوتین میخواست
با اعصاب داغون رفتم یه نخ سیگار بگیرم سیلور نداشت وینستون بلو که ازش بدم میاد گرفتم !
آتیشش زدم و گفتم اتفاقای بد امروز با این سیگار دود میشه میره هوا
دود رو از فضای باریک پنجره باز ماشین فوت کردم بیرون
.
بنزین باید میزدم و پمپ بنزین زودتر ازون چیزی که فک میکردم جلوم بود.سیگار رو نصفه نیمه کشیده قبل پمپ انداختم
.
خواستم کیف پولمو بردارم که
فهمیدم کیفم توی سوپرمارکت جامونده.از مامور پمپ عذرخواهی کردم و کلی مسیر رو با استرس برگشتم تا کیفمو بردارم.
فروشنده گفت تی حواس کوره نع پسر؟
.
روزم داشت به شخمی ترین شکل ممکن پیش میرفت!باید یه کاری میکردم! باید جلوی این همه اتفاقای بد رو میگرفتم!
گشنم بود از صبح چیزی نخورده بودم
نفس عمیق کشیدم
به خودم گفتم میگردی یه غذاخوری باعشق پیدا میکنی و یه ناهار مشتی میزنی
یه کته مشتی با یه پیاله قیمه،
بعدشم عکسشو میذاری اینستا و شکست ناپذیری و روحیه ت رو توی یه
پست ثبت میکنی
.
یه دیقه نگذشت که کافه پیدا شد و من بعد از چند ساعت پر تنش توی یه غداخوری مردونه نشسته بودم.
از تماشای غذا خوردن اقای سیبیلویی که بهش میومد راننده کامیون باشه داشتم لذت میبردم
با لذت هرچه تمام قیمه رو میریخت رو تهدیگ و برنج،قاشقش رو دوبرابر ظرفیت پر میکرد و بدون گیر کردن به سیبیلش میکرد تو دهنش
تو دلم گفتم خب اینا گواهینامه پایه یک دارن .
.
.
به خودم تو خیال خودم افتخار میکردم که سریع تونستم اون شرایط بد روحیمو به آرامش خوردن یه ناهار خوشمزه تبدیل کنم
که با صدای صاحب غذاخوری به خودم اومد
-مهندیس! چه امری داشتی؟
به باقیمونده غذای عموسیبیلو اشاره کردم و گفتم قربون دستت یه قیمه پلو مشتی بیار که چشم سوی من رفت از بس اون بشقاب تهدیگ و قیمه رو نگاه کردم
با لهجه گیلکی غلیط گفت
-عاوو! غذا تموم شده که مهندیس!خیلی دیر اومدی که!
.
باورم نمیشد که اینجا هم بدبیاری ازم نکشیده بیرون!برای اخرین تلاش
نا امیدانه گفتم یعنی هیچی نمونده توی دیگ؟ یه نصف بشقابم باشه بسه ها زیاد نمیخورم
.
در حالی که پشتش بهم بود و داشت غذاهای نیمه خورده عمو سیبیلو رو جمع میکرد گفت
بوخودا هیچی نمونده! دیر اومدی بهت نرسید دیگه!ایشالا فردا! عاوو فردا هم که ماه رمضونه نیستیم!
بعدشم خندید و رفت
و من توی فکر جمله ش رفتم که گفت
دیر اومدی بهت نرسید دیگه!
.
نویسنده:لاهیج تیستر
۶d